دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیرِ درمانند، در مانند
درین حضرت چو مشتاقان نیاز آرند، ناز آرند
که با این درد اگر در بندِ درماناند، در مانند
شاید این آخرین باری باشد که صرفا برای تو به یاد تو و به نام تو می نویسم..
شاید این آخرین باری باشد که صدایت در گوشم آرام می پیچد
می خواهم چیزی را از تو طلب کنم!؟
یادم را..
پس می دهی؟
نظرات ()من چیستم؟
افسانه ای خموش در آغوش صد فریب
خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای
رازی نهفته در دل شب های جنگلی
من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب
در جستجوی شب..
یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات
گمنام و بی نشان در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ
نظرات ()
دل، تنها بنایی که اگه بلرزه محکم تر میشه…
دل، مثل انار می مونه..باید چلوندش…حکما شیره اش هم مطبوعه..
نظرات ()
نظرات ()چند وقتیه معلقم!معلق تر از روزهای قبل..
چند وقتیه دلم میخواد خودم باشم...
خودی تر از روزهای قبل.....
نظرات ()سلام ای خود من!
راستش را بخواهی چند سالیست نشانی صحیحی ازتو ندارم!نمیدانی چقدر دلم هوایت را کرده!خیلی دلتنگ تو شده ام!!!
ای خویشتن خویش!
گاهی اوقات صدایت را میشنوم اما توان پاسخگویی ندارم..گاهی هم من هر چه صدایت میکنم نمیشنوی یا میشنوی و میخواهی نشنوی!چرا که خوب میدانم به اندازه ی عمرم از من گله مندی!
میدانم!
آری خوب میدانم که تو را پشت پستوهای تودرتو گم کرده ام تا با این شکل و شمایل بگویم که این منم٬اما خوب میدانم که من این نیستم!خودم نیستم!
اوایل فریادوارانه صدایم میزدی واینک...پس از ماهها سکوت طولانی تو٬من در جست و جوی تو برآمده ام!!!
امروز به خودم نگاه کردم.................تو را ندیدم!...................من٬من نبودم!
من٬به نامی از نامهای معمولی٬با شغلی معمولی٬چهره ای معمولی و خلاصه با یک زندگی معمولی به خودم نگریستم!!
-این متن قشنگ رو با اندکی تصرف از یه کهکشان پر ستاره چیدم!
نظرات ()رفتار من عادی است؛اما نمی دانم چرا این روزها هرکس مرا می بیند
از دوستان و نزدیکان...
می گوید:این روزها حال و هوای دیگری داری؟!
اما من همانم..
با همان نام با همان امضاء.....
فقط یک کوچولو خسته شدم..یه کوچولو دلم تنگ شده..یه کوچولو دلم می خواد برم مرخصی..
دلم می خواد مرخصی بگیرم از زندگی..دلم می خواد از نفس کشیدن مرخصی بگیرم..فقط چند روز..نه!چند لحظه...
می خوام یه دفعه گم و گور شم...یک دفعه...
ولی هنوز زمانش رو نمی دونم..ولی یه دفعه می خوام محو شم..نه از صحنه روزگار..می خوام همه وهمه آدم هایی که می شناسم و می شناسنم ترک کنم...عجب..ولش کن هوا سرده مخم یخ زده..
نظرات ()نه!دیگر چیز تازه ای نیست...
در به همان پاشنه می چرخد!!
کنار صندلی حسرت من؛
نه،دیگر چیز تازه ای نیست
چشم دیدن همدیگر را نداریم
نه!!نه،این دیگر چیز تازه ای نیست!!.......
نظرات ()با سکوتی پایدار،پیاده رو را طی می کنم؛
مبهوت به دیوار ودر...!
اینک در گوشه ای با قیافه ای مغموم و نگاهی خاموش نشسته ام!
تا سردی خورشید نیم ساعت راه بیشتر نیست.
آه...انگار خود را از یاد برده ام!!
نظرات ()نفسی در من زندانی ست
تا دیار روشنان می بایست که پر بر گیرم
تا هوایی تازه.
آن جا که گستره مهتاب
زندگی ست
و خورشید
آزادی.
نظرات ()